ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بیست و هفت ماهه

فردا بیست و هفت ماهه میشی به سلامتی...این ماه مصادف شده با تولد بابا جون مهدی، که تبریک می گم به هر دوتون... از 1شنبه لگن گرفتم برای آموزش جیش، لگنت عکس سفید برفی داره که خیلی دوسش داری،کلی باهاش صحبت می کنی امروز می گفتی سلام سفید برفیه جیگر...لگنت فقط جنبه ی سرگرمی برات داره و ترجیح میدی خارج از لگن کارتو بکنی، حسین جون هم برات دو تا کتاب فرستاده که آموزشیه برای جیش، هر دو رو حفظ شدی بس که برات خوندیم...1شنبه پیش دکترت هم رفتیم و جواب آزمایشتو گرفتیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، اینبار رفتارت با دکتر خیلی خوب بود و خیلی مودب سلام و احوالپرسی و خداحافظی داشتی... میگی مامان بهم لیوان بده واسه تمیز کردن خیابون، منظورت هم از خیابون ...
14 آبان 1392

خوب شد که گذشت...

از سه شنبه تا تقریبا جمعه اسهال و تب داشتی که خدا رو شکر خوب شد که گذشت... خیلی نگرانت بودیم و خیلی اذیت شدی... این بیماریت باعث شد که تولد آرین جون و از دست بدیم... تو مطب دکتر کلی بی قراری کردی، ولی بعد از اینکه دیدی بهتر شدی بهم گفتی مامان دکتر چه مهربونه، دوسش دارم... دل درد شدیدی داشتی اگه مایعات مصرف نمی کردی مجبور بودیم بیمارستان بستریت کنیم که خدا رو شکر به اون مراحل نرسید... عصبانی شدی از دستم می گی مامان پسر بد... می گم ابوالفضل امروز می خوام عکس عروس و دوماد بندازم می گی خوشحالم... سوار آژانسیم می گم آقا لطفا دست چپ مرتب بعد از من تکرار می کنی دست راست دست چپ... تمساح آبی که خاله مریم گرفته براتو اول دوست...
11 آبان 1392

پنجره ای رو به...

سوم آبانماه برات روز خوبی بود... با پسرعموت پارسا که از شمال اومده بود و دختر عموت هدیه کلی شادی کردی... بابا و عمو و فرزندان گلشون ایشون هم اسدی ای که اسد شد ...
5 آبان 1392

چی بگم؟!

نه گذاشتی نه برداشتی، گیر دادی به بابا، بابا ابرو داری؟! دیگه هر کی نه بابا که ابرو داره مامانی... 27مهرماه داشتم بهت غذا میدادم گفتی جیگرم!!! از اون روز تا حالا بازم جیگرم خطابم کردی... بابا که شنید کلی دلش خواست... شب اومدیم بخوابیم می گی مامان برو کنار بابا محسن منه!!! بابا هم کلی ذوق کرد که نسبت بهش حس مالکیتی داری... زیاد تو تشخیص رنگها مهارت پیدا نکردی، زرد و قرمز و سیاه و بهتر از رنگهای دیگه تشخیص میدی ولی هر چی رو که می بینی رنگشو هم می پرسی... عشق کارتون نگاه کردنی... سیندرلا، پاندای کونگفوکار، و زنبورک و خیلی دوست داری... با آهنگ زنبورک به یه حالت من در آوردی می رقصی... اذیتم کردی کاملا متوجه ای...
5 آبان 1392

بیست و شش ماهه ی ما

بابا جون تبریز بوده، هلی کوپتر می بینی، می گی مامان با هلی کوپتر میخوام برم تبریز... با کسی که خیلی باهاش رفیق میشی شوخی های خاصی می کنی، مثلا دستتو مثل گوشت کوب میزنی به پشتش... داری لالایی می گی: لالا لالا گل مامان، گل بابا... خیلی از کتاباتو که برات خوندیم و ادامه ی شعراشو میخونی... جدیدا طلب کاغذ و خودکار و مداد و مدادرنگی و بیشتر می کنی، همه چیزم می کشی، البته نامفهوم، تازه ازت سوال می کنیم که مثلا هواپیما که کشیدی کجاست درست هم نشون میدی... اعداد و تقریبا تا بیست می شمری...باید تو مودش باشی... بین کارتهات حیوونایی که می گم و می تونی پیدا کنی... سم سوسک گرفته مامان جون واسه خونشون، می گی مامان...
27 مهر 1392

جیگر طلای من کیه؟؟؟

امروز یه دستمال برداشتی خونه ی مامان جون و داری گردگیری می کنی، البته این اخلاقو از خیلی کوچیکتر هم که بودی داشتی، اما امروز یه کار جالبی که می کردی این بود که اول محل مورد نظرت و با تف کردن خیس می کردی بعد پاک می کردی... صدام میزنی می گی مامان ندا بیا دستشویی دارم، البته زمانی اینو می گی که پوشکت پر شده... میری سراغ آکواریوم به ماهی سیاهه می گی حموم نرفتی کثیفی... آیفون و برمیداری می گی دایی وحید سوسیس بگیر، بیسکوییت بگیر، بستنی بگیر... از خونمون که میاییم خونه ی مامان جون خوراکیتو نمیخوری می گی با مامان جون می خورم، نگه میداری تو دستت برسی به مامان جون در کنارش بخوری... لباس واسه عروسی پرو می کنم خوشحال می گ...
30 شهريور 1392

بیست و پنج ماهه

تا چشماتو باز میکنی و میبنی روز شده، و البته به محض سیرخواب شدنت، تکونم میدی و میگی مامان ندا بیدار شو خورشید در اومده... کار اشتباهی که انجام میدی و ناراحتی و من و می بینی می گی مامان معذرت میخوام... قصه ها رو تکمیل می کنی و تقریبا میدونی استپ بعدیه قصه چیه... جانماز داری و میای کنارم نماز میخونی... یانگوم و هم به همان اندازه ی اوشین میشناسی... با فرد مقابلم در حال صحبتم در بحثها شرکت می کنی خیلی هوشیارانه... میای ماساژم میدی، قربون دستهای کوچولوت بشم من... حرفی نداری واسه گفتن میگی مثلا چیکار کنیم... یه دیوار خونه ی مامان جون و خط خطی کردی که مچتو گرفتم... با منشی تلفنی صحبت می کنی و ...
15 شهريور 1392

سپه سالار

با برنامه ای که عمه زینب ریخته بود با یه تور زنانه رفتیم امامزاده ابراهیم سپه سالار، خیلی روز خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت... ازتو اتوبوس خوابیدی که این خواب خیلی به جا بود چون بعدش حسابی خوش اخلاق شدی بیدار که شدی با حانیه جون و هومن عزیز رفتی لب آب اینجا هم اول راه زیارت امامزاده ، معلومه حسابی تازه نفسی یکی از پایه های کمک به مامان ندا، خاله منا خدا قوت استراحت بین راه واقعا زیباست... در حین زیارت عمه زینب حریفت نشد اینجا آروم نگهت داره عکس بندازم هدیه جون مهربون دختر عموت.....
28 مرداد 1392